مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یک گل بهار نیست  چاپ
تاریخ : جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

وقتی پرنده ها همه اشک آلود

وقتی ستاره ها همه خاموشند

وقتی که دست ها

با قلبهای خون چکان

در چار سوی گیتی

هرجا به استغاثه بلند است

آیا کسی طلوع شقایق را

در دشت شب گرفته تواند دید؟

وقتی بنفشه های بهاری

بوی غبار وحشت  و باروت می دهد

آیا کسی صفای بهاران را

هرگز گلی به کام تواند چید؟

...

اکنون که آدمی

از بام هفت گنبد گردون گذشته است

گردونه ی زمین را از اوج بنگریم

 از اوج بنگریم:

ذرات دل به دشمنی و کینه داده را

از اوج بنگریم و ببینیم

در این فضای لایتناهی

از ذره کمترانیم

غرق هزار گونه تباهی

از اوج بنگریم و ببینیم

...

آیا رهایی بشریت را

در چار سوی گیتی

در کائنات  یک دل امیدوار نیست؟

آیا درخت خشک محبت را

یک برگ سبز در همه ی شاخسار نیست؟

دستی برآوریم باشد که کزین گذرگه اندوه بگذریم

روزی که آدمی

خورشید دوستی را

در قلب خویش یافت

راه رهایی از دل این شام تار هست

و آنجا که مهربانی لبخند میزند

در یک  جوانه نیز شکوه بهار هست

 

 

                                                    ((فریدون مشیری))