یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی پرنده ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دست ها
با قلبهای خون چکان
در چار سوی گیتی
هرجا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید؟
وقتی بنفشه های بهاری
بوی غبار وحشت و باروت می دهد
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز گلی به کام تواند چید؟
...
اکنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه ی زمین را از اوج بنگریم
از اوج بنگریم:
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی
از اوج بنگریم و ببینیم
...
آیا رهایی بشریت را
در چار سوی گیتی
در کائنات یک دل امیدوار نیست؟
آیا درخت خشک محبت را
یک برگ سبز در همه ی شاخسار نیست؟
دستی برآوریم باشد که کزین گذرگه اندوه بگذریم
روزی که آدمی
خورشید دوستی را
در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند میزند
در یک جوانه نیز شکوه بهار هست
((فریدون مشیری))



