تامل! چاپ
تاریخ : یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386
مرد زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن
و مرغ دریایی آواز خواند
اما مرد آن را نشنید
پس فریاد زد:خدایا با من حرف بزن
رعدی در میان آسمان غرش نمود
اما مرد به آن گوش نداد
مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت:خدایا اجازه بده ببینمت
و ستاره ای به روشنی درخشید
اما آن مرد آن را ندید
و مرد فریاد زدخدایا به من یک معجزه نشان بده
و زندگی متولد شد
اما مرد هیچ ملاحظه ای نکرد
پس مرد در یاس و نا امیدی گریست
و گفت:خدایامرا لمس کن اجازه بده تا بدانم که آنجا هستی
در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد آن پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد
چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود



