در ژرفای روح من
ترانه ایست بی کلام
که در بذر قلبم می زید
او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد.
او حس مرا به پنهان بودن می بلعد
و بر لبانم هم جاری نمی شود.
چگونه می توانم آن را بخوانم؟
از آن در حراسم که با زمین و زمینی بیامیزد
برای چه کسی آن را بخوانم؟
که از ترس گوش های بد شنو،
در خانه ی روحم جا گرفته است.
آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم
سایه ی سایه اش را دیدم
وقتی سر انگشتانم را لمس کردم لرزش آن را فهمیدم.
آن ترانه را،
اندیشه آفرید،
سکوت،فراوانی اش بخشید
فریاد،به صدایش درآورد
حقیقت،پوشاندش
رویاها، تکرارش کردند
بیداری،پنهانش کرد
وروح خواندش.
آن ترانه ی عشق است
(( جبران خلیل جبران))



