مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ترانهء روح  چاپ
تاریخ : یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386

در ژرفای روح من 

ترانه ایست بی کلام

که در بذر قلبم می زید

او نمی خواهد بر صفحه نقش بندد.

او حس مرا به پنهان بودن می بلعد

و بر لبانم هم جاری نمی شود.

چگونه می توانم آن را بخوانم؟

از آن در حراسم که با زمین و زمینی بیامیزد

برای چه کسی آن را بخوانم؟

که از ترس گوش های بد شنو،

در خانه ی روحم جا گرفته است.

آن هنگام که به چشمان درونم نظر افکندم

سایه ی سایه اش را دیدم

وقتی سر انگشتانم را لمس کردم لرزش آن را فهمیدم.

آن ترانه را،

اندیشه آفرید،

سکوت،فراوانی اش بخشید

فریاد،به صدایش درآورد

حقیقت،پوشاندش

رویاها، تکرارش کردند

بیداری،پنهانش کرد

وروح خواندش.

آن ترانه ی عشق است

                                                                ((  جبران خلیل جبران))

  چاپ
تاریخ : جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

اگر ازپایان گرفتن غم هایت

ناامید شده ای،

به خاطر بیاور که...

زیباترین صبحی را که تا به حال

تجربه کرده ای،

مدیون صبرت

در برابر سیاه ترین شبی هستی،

که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

تامل!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386

 

مرد زمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن

و مرغ دریایی آواز خواند

اما مرد آن را نشنید

پس فریاد زد:خدایا با من حرف بزن

رعدی در میان آسمان غرش نمود

اما مرد به آن گوش نداد

مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت:خدایا اجازه بده ببینمت

و ستاره ای به روشنی درخشید

اما آن مرد آن را ندید

و مرد فریاد زدخدایا به من یک معجزه نشان بده

و زندگی متولد شد

اما مرد هیچ ملاحظه ای نکرد

پس مرد در یاس و نا امیدی گریست

و گفت:خدایامرا لمس کن اجازه بده تا بدانم که آنجا هستی

در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد

اما مرد آن پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد

چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود