گاهی دلم نمی خواست تورا ببینم اما تو در کنارم بودی ونفس هایت یخ های روزهایم راباز می کرد.گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی میکردی...............
من در کنار تو بودم بی آنکه شور ونوایی داشته باشم .بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری........................
من در کنار تو بودم اما دریغا نمیدانستم کجا هستم .
مهربانانه آمدی ازشگفتن گفتی از خزان سرودم ...ناگهان مه همه جا را فرا گرفت حرف هایم مرطوب شد وچشم هایت با ابر های مهاجر رفتند...
شب آمد و چراغ ها نیامدند ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند .اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب ان به افق نگاه کنم دوست داشتم باغ های زمین را دور بریزم وآنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم....
همه می پرسند .........
چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ ؟ چیست در بازی این ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند .که ترا میبرد اینگونه به ژرفای خیال.چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟چیست در کوشش بی حاصل موج؟چیست در خنده جام؟ که تو چندین ساعت به آن می نگری نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند نه به این آتش سوزنده نه به این خلوت خاموش کبوتر ها....
من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم تک وتنها به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی
هنگامی که بلبل افسرده از جور خزان به پای گل خاک بر سر میریزد..هنگامی که کبوتر پر شکسته در آشیانه از ستم زمانه می نالد .هنگامی که پروانه سوخته بال با اضطراب در راه شمع جان می سپارد در آن هنگام مرا یاد کن
هنگامی که آبشار عاشق زار زمزمه میکند .هنگامی که جویبار اشک بیچارگان جریان می یابد ..هنگامی که ابر در فراق یار میگرید در آن هنگام مرایاد کن.....
هنگامی که در تاریکی شب ستارگان دراعماق فضایی آرام می درخشند ...هنگامی که مرغ بینوا با نوایی شور انگیز احساسات خودرا تعبیر میکند ...هنگامی که نغمه های جانسوز از هر سو به گوش می رسد در آن هنگام مرا یاد کن....
هنگامی که طبیعت قطرات شبنم را چون گلاب بر رخ لاله می پاشد ..هنگامی که آسمان چون ستمدیدگان میگرید و می نالد ...در آن هنگام مرا یاد کن...








