جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
در آرزو (۲)  چاپ
تاریخ : شنبه 30 تیر ماه سال 1386

 

چه بهترست که بگویم :

من در ویرانه ی خویش بدون تو

ویرانه ای که بوی بد آن همه را فراری می دهد

ویرانه ای که من با رویای با تو بودن در آن زندگی می کنم

زندگی که نه

  تنها عمر خویش را می گذرانم

و گاه و بی گته پرستویی سر می رسد و می گوید از زندگی بگو

از با هم بودن

اما من اشتباهی کردم که او را دوست داشتم ، می پرستیدمش

آیا برای این اشتباه من لایق تنهاییم تا ابد؟ لایق مرگ؟

 

در آرزو....  چاپ
تاریخ : دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

 

زندگی را در آرزوهایمان با هم ساختیم

خانه ی زیبایمان را

باغچه ی دم در ، که عطر درخت یاسمان تا هفت خانه آن ور تر می پیچید

همراه بوسه هایمان ، محبوبه ی شب عطر خود را آزاد می کرد 

خانه ی مان با همه جای دیگر فرق داشت

زیبایی و سرسبزیش ، که از دوستی و دوست داشتن سرچشمه گرفته بود

......................

اما

اکنون ، در واقعیت

نه زندگی ، نه خانه ای ، حتی دیگر  دیدنت برایم محالست

من در خانه ی مان ، بدور از تو

چه بهترست که بگویم

 

                                                                                                 ادامه دارد.......

 

رفتن نزدیکـــــــــــ..............  چاپ
تاریخ : دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386

 

در سنگسار نگاهت تنها قربانی  من بودم و بس

در چهره زیبایم دیگر جز پیری و چروک  دیده نمی شود

در تمام زمان با هم بودنمان من به تو می اندیشیدم و تو به دیگری

دیگر حتی نگاهتم نیروی مرا تظعیف می کند

نیرویی که جز برای زجر کشیدن در برم نیست

نمی دانم برای چه زنده ام؟؟؟

و چه کردم؟     چه گناهی؟

نمی دانم  با تو بودن گناهم بود،          من که با تو نبودم

جز خستگیهایت چیزی برای من نداشتی؟؟

وچرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من باید این زجر را تحمل کنم

آیا دیگر بس نیست

باید رفت، جای درنگ نیست...............................................

 

                                                                                 

رفتـــــــ  چاپ
تاریخ : شنبه 2 تیر ماه سال 1386

 

ما برگهایی هستیم در آغوش زمان فعلاً سبز بعداً زرد.

 

یکی زود یکی دیر ولی زرد.

پس بر چه تکیه کنیم؟ در نهایت آنقدرغرورمان شکسته خواهد شد که مجبور می شویم زمین را ببوسیم    

 

همانی که همیشه روی آن پا می گذشتیم.پس سعی نکنیم که به سبز بودنمان ببالیم.اگر خیلی

 

لیاقت داشته باشیم از زمین برچیده می شویم و در لای دفتر خاطرات یک آدم احساسی خشک و

 

به حبس ابد محکوم می شویم.وگرنه..........

 

 

رفتی اما...  چاپ
تاریخ : جمعه 1 تیر ماه سال 1386

 

من هنوز هم تورا دوست دارم.......
امید دارم که در کوچه های دلتنگی،تنهایی،خستگی بدانی و بفهمی که دوستت دارم
که شاید چراغ دوستیمان به تو کمک کند....

 با اینکه از من گذشتی ولی این چراغ برای تو می سوزد و.........

بدان آن نور سوسوکنان از تو مراقبت می کند تا به دیگری که می خواهی برسی.....

وبعد ازآن            تو نور را نمی بینی

بدان در این لحظه من نیز رفته ام

و از آسمان به تو نگاه می کنم که در دستان.......