سلام سلامی به زیبایی گل مریم
خوبین؟ ممنون که سر میزنین
اومدم بگمممممممم یه سر به این وبلاگ بزنین اگه می خواین عقب نیفتید.
وبلاگ
دوست عزیزم یاسی جون: http://rue.blogsky.com
تقدیم
به یاسی عزیز:یاسی تو نازی مثل نور
نسل تو از نسل چو حور
خوش ذوق و خوش درکی
همه روحت شود شاد و سرور

کاش چون پائیز بودم,کاش چون پائیز بودم
کاش
چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای
آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب
دیدگانم سرد میشد
آسمان
سینه ام پر درد می شد
ناگهان
طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم
همچو باران
دامنم
را رنگ میزد
و
... چه زیبا بود, اگر پائیز بودم
وحشی
و پرشور و رنگ آمیز بودم...
نغمه
من...
همچو
آوای نسیم پر شکسته
عطر
غم میریخت بر دلهای خسته
پیش
رویم:
چهره
تلخ زمستان جوانی
پشت
سر:
آشوب
تابستان عشقی ناگهانی
سینه
ام:
منزلگه
اندوه و درد بدگمانی
کاش
چون پائیز بودم....کاش چون پائیز بودم
مسـافـر...
آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده!
مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد
.فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد
. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.

و همه میدانیم ریه های لذت پرازاکسیژن مرگ است...
امروز
یه سوالم ازتون دارم.یک
ساعت مونده به مرگ...چی کار میکنید؟خیلی
ازش غافلیم...خیلی زیاد.پامون رو محکم به زمین چسبوندیم و با چنان اعتماد به نفسی قدم برمیداریم...غافل از اینکه ممکنه یه روزی به خاطر همین فشار زیاد پاهامون...به خاک فرو بریم!!!غرور
... خودخواهی... مردم ازاری... تهمت... نفرت... خشونت...همه اینها رو سرلوحه کارمون قرار دادیم. گذشت... محبت... عشق... صداقت..... و تمام این ها رو به خاک سپردیم.فراموش کردیم یه روزی این تن خاکی ماست که به راستی به خاک سپرده میشه.فراموش
کردیم که یه روزی یه جایی باید جواب پس بدیم. خواب...خوراک...کار...زندگیمون رو توی همین سه واژه خلاصه کردیم!یادمون رفته که چطور باید درست زندگی کنیم.مرگ
....چرا با شنیدن این واژه تنمون میلرزه؟چرا؟
کجای
کار ایراد داره که از"مرگ"میترسیم؟
مگه
به غیر از اینکه توی اون دنیا که به دور از تمام تیرگیهای این دنیاست...به خدا نزدیک میشیم؟پس چرا؟چرا میترسیم؟مگه
باور نداریم که "مرگ پایان کبوتر نیست" نه از مرگ یادی میکنیم نه اینکه حداقل شکر زندگیمون رو به جا میاریم.نمیدونیم
لحظه هامون چه رنگی هستند و ساعت زندگیمون با چند بار تیک تاک کردن ثانیه هاشوبه اینده پاس میده.با یاد مرگ با یاد اینکه یه روزی باید کوله بارمون رو خالی کنیم و بریم شاید لحظه هامون رو کمتر اسیر وسوسه های شیطان کنیم.چرا همه چیز رو واسه لحظه های اخر زندگی بذاریم؟چرا واسه شروع هرچیز تازه ای مدام به خودمون میگیم بعدا....حالا فرصت هست حالا انجامش میدم؟چرا؟ مگه از یک لحظه بعد خودت خبر داری؟همه
چیز میگذره.خوشی...غم...سیاهی...سفیدی...پس چسبیدن به این دنیا و تعلقاتش چرا؟راستی
تو کوله بار چی داری؟همین الان یه نیگاه به کوله پشتیت بنداز. چی توش داری؟راستی خدا ازت راضیه؟تا حالا عمیقا یه نفس راحت کشیدی؟تا حالا شده اونقدر از خودت راضی باشی که همون لحظه واسه مرگ اماده باشی؟واسه کوچ از این دنیای فانی به اون دنیای جاوید و باقی.به
خودت نمره چند میدی؟دیگران چی؟ دیگران به تو چه نمره ای میدن؟باید
اونقدر لحظاتت رو سپید گذرونده باشی که هر دم واسه مردن امادگی داشته باشی.((ایمان به زیستنی سبز نزدیک آسمونها))










