سلام خوبین؟ ممنون که سر زدین و نظر دادین.
از فرزاد جوووون هم ممنون که گفته چرا دیگه دوسش ندارم؟ نمی دونم این چرت و پرتا رو از کجا میاره می گه؟ نمی دونم تا کی می خواد هی از این حرفا بزنه. این دو روزی که ما توی این دنیاییم عزیز دلم هر کاری هم با من بکنی از دست ناراحت می شم ولی این جوری نیست که بخوام دیگه دوست نداشته باشم. بهتر که بدونی اون عشق که در لحظه پدید میاد و از بین می ره ولی من دوست دارم و دوست داشتن هم در طی زمان به وجود میاد و:
فرق عشق ودوست داشتن
1- عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن درامتداد زمــان.
2- عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن پرشایه معیارها بنا می شود.
3- عشق ویران کردن خویشتن است،
4- دوست داشتن ساختنی عظیم.
5- عشق ناگهان وناخواسته شعله می کشد،دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.
6- عشق قانون نمی شناسد،دوست داشتن اوج احترام به قانون است.
7- عشق فوران می کند مانند آتشفشان،دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه.
8- عشق حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست،مطیع نیست،...دیواررا باور نمی کند...
بـیـایـیـد یـکـدیـگـر رادوسـت بـداریـم !
خیلی دیر از بین می ره. اگر فکر می کنی که دیگه دوست ندارم مثل این که هنوز منو نشناختی. شاید یه روزی بیاد که بفهمی چقدر دوست دارم واین ماییم که با اعمالمون باعث دوست داشتن و نداشتن می شویم.

بس شنیدم داستان بی کسی ... بس شنیدم قصه دلواپسی ...
قصه عشق از زبان هر کسی ، گفته اند از نی حکایتها بسی ...
حال بشنو از من این افسانه را ... داستان این دل دیوانه را ...
چشمایش بویی از نیرنگ داشت ... دل دریغا ! سینه ای از سنگ داشت ... با دلم انگار قصد جنگ داشت ، گویی از با من نشستن ننگ داشت ...
عاشقم من ، قصد هیچ انکار نیست ! لیک با عاشق نشستن عار نیست ...
کار او آتش زدن من سوختن ، در دل شب چشم بر در دوختن ... من خریدن ناز او نفروختن ، باز آتش در دلم افروختن ....
سوختن در عشق را از بر شدیم ، آتشی بود و خاکستر شدیم ... از غم این عشق مردن باک نیست ، خون دل هر لحظه خوردن باک نیست...
آه میترسم شبی رسوا شوم ، بدتر از رسواییم تنها شوم ...
وای از این سید و آه از آن کمند ، پیش رویم خنده و پشتم پوزخند ...
بر چنین نامهربانی دل مبند ، دوستان گفتند و دل نشنید پند ! ... خانه ای ویران تر از ویرانه ام ، من حقیقت نیستم ، افسانه ام ... گرچه سوزد پر ولی پروانه ام ، فاش میگویم که من دیوانه ام ....
تا به کی آخر چنین دیوانگی ؟ پـیـلگی بهتر از این پروانگی !
گفتمش آرام جانی ! گفت نه !
گفتمش شیرین زبانی ! گفت نه !
گفتمش نامهربانی ! گفت نه !
میشود یک شب بمانی ! گفت نه !!!!!!
دل شبی دور از خیالش سر نکرد ! گفتمش افسوس ، او باور نکرد ...
خود نمیدانم خدایا چیستم ! یک نفر با من بگوید کیستم !
با تمام بیکسی ها ساختم ، وای بر من ساده بودم باختم !

آغاز دوست داشتن ...
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می باد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعردیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد زمن نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بسکه لبریزم از تو میخواهم
چون غباری زخود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه توآویزم
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب میکشم
چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند
کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
پرنده مردنی است

من عشق می ورزم و نیش می خورم
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند، تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید : چرا عقربی را که نیش می زند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من اینست که عشق بورزم.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتاً نیش میزند؟
نظر یادت نره تو این شبهای قدرمن و دعا کن عزیز.
به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقیست
علی یارت



