سلام، سلامی به گرمی آفتاب به سوزانندگی آتش به لطافت برگ گل به زلالی آب به مهربانی مادر تقدیم به شما عزیزان.
خسته نباشین خوبین ؟ ممنون که سر می زنین و بیشتر ممنون از کسایی که سر می زنن و نظر می دن
مثل یاسمین خانوم گل که یه وبلاگ خیلی باحال داره ، آدرس وبلاگش اینه یه سر بزن حال می کنی .
از خواهرم که تشکر کرده بودم ولی بازم ممنون.
خوب بریم سر این پست
راستشو بخواین برای این پست یه دو تا شعر گیر اوردم که مال یکی از دوستای خوبم هست. این بشر اسمش مهدی، دانشجوی رشته کامپیوتر، تو همین دانشگاه نیشابور . خوب بریم سر شعـر بعد شعرم یه سری به خــدا
می خوام بزنم. منتظر نظرات خوبت هستم.

من کیستم ؟
من کیستم ؟
شاید انسانی که می بایست خلیفه خدا روی زمین باشد یا شیطانی هستم که از درگاه عبودیت خدا رانده شده
من ترکیبی هستم از دفتر سپید و سیاه روزگار تجمعی از لبخند و اشک
یا شاید هم بسان همان گورخری که نمیداند سیاه است با خط های سفید یا سفید است با خط های سیاه
نمیدانم من سرشارم از تضادها از سپاس و ناسپاسی ها
از تیرگی ها و روشنایی ها من روزها به این می اندیشم که کیستم و چرا آمده ام و نمی یابم معنای بودنم را
هر چه بیشتر می اندیشم بیشتر سردرگم می شوم آری ! درونم از عناصر متضاد پر شده
و خوب میدانم که اگر غمی نباشد شادی مفهومی نخواهد داشت با نلخی هاست که شیرینی معنا می یابد
و من همه اینها را با هم دوست دارم
من دوست دارم آن لحظات سردی را که پایانش با یاد همان خالق کریم گرم می شوم
من دوست دارم آن غمی را که مرا اندکی به آن یگانه لایزال نزدیکتر می سازد
من دوست دارم آن اشکی را روی سجاده ام جا خوش میکند و درونم را شستشو میدهد
من دوست دارم آن کفر گفتنی را که مرا به ایمان می رساند
من دوست دارم گاهی با خدا قهر کنم چون میدانم آشتی بعد از قهرهمچون رنگین کمان بعد از باران زیباست
دوست دارم آن پارگی ریسمان بین خودم و خدایم را چون میگویند
که هر گره ای دو سر ریسمان را بهم نزدیکتر میکند آنکس که درد دهد درمان نیز خواهد بخشید
و من دوست دارم دردی را که درمانش عنایت او باشد
من نمیدانم کیستم و چیستم و چرا آمده ام و چرا روزی می روم ؟
می دانم که بنده ای ناسپاسم و کوردل که گاهی از زمین و زمان ایراد میگیرد
بنده ای همچون محور صفر که آغاز و انتها خود را میبیند نمیدانم دیگران مرا چگونه میشناسند
گاهی مرا بالا میبرند و گاهی از آن بالا به زمینم می کوبند
از تمجیدهایشان میهراسم و میگریزم چون خوب میدانم که درونم چقدر خالیست
می هراسم از همکلام شدن با آدمهایی که به گفته فروغ آنچنان که تو رامی بوسند طناب دار تو را در ذهن خویش می بافند دوست دارم همچون درختی باشم که بر سر عابری خسته سایه افکنده
خوب میدانم که درخت بودن درد تبر را نیز در بر دارد من از تبر خوردن باکی ندارم
گرچه ساقه هایم نیست خواهد شد اما ریشه هایی هنوز مرا در خاک نگه میدارد نمیدانم
نمیفهمم شاید به گفته سیلور استاین من شادم گاهی اوقات غمگین یا غمگینم گاهی وقت ها شاد
خوبم گاهی بد میشوم یا بدم بعضی وقتها خوب میشوم من هر چه هستم و هر چه باشم بنده اویم
و باید تجلی نور او باشم در این جهان سراسر تاریک گرچه خود خاموشم گرچه خود گمراهم
اما فردا طلوعی دوباره در راه است شاید که فردا
اولین شعاع نور خورشید از آن من باشد و مرا دوباره زنده کند شاید که فردا با شبنمی لطیف شوم
و خود نیز به دیگران لطافت بخشم گرچه تنهایم
شاید که فردا همنشین تنهایی کسی باشم که از تنهایی اش همچون من میگریزد
خدایا ؛ من بدون تو هیچم و با تو میتوانم همه چیز باشم لحظه ای مرا به حال خود وامگذار.

اِلهی وَرَبی مَن لی غَیرُک اَسئَلُهُ کَشفَ ضُرّی
ای خدا جز تو که را دارم تا از او درخواست کنم، که غم و رنج را بر طرف سازد.
ده دقیقه تشکر
همه آدم ها حتی خودم تا وقتی که مشکلی نداریم که اصلا یادمون نمی یاد باید ازش تشکر کنیم اماوقتی مشکلی برامون پیش میاد شروع می کنیم به نمازخوندن و رازو نیاز، اما ببین خدا اینقدر بزرگ که توی همون چند روزی که بهش پناه میاریم باز کمکمون می کنه. آره اینو منم تازه فهمیدم و شروع کردم،روزی 5 یا10 دقیقه به جاییمون نمی خوره، 5 یا 10 دقیقه ای رو که میخوای بری خیابون،پای کامپیوتر...برواز خدا تشکر بکن که سالمی ومی تونی دنیا روببینی،امتحان کن. مطمئن باش که پشیمونی نداره هرکاری که داریدانجام بدید،فقط اون 5 یا 10 دقیقه دلاتون بره اون بالا دستاتون رو دراز کنید ازش کمک بخواین مطمئن باشین دستتون رو می گیره یادتـــــــون نـــــــره.
خدایا مرهمی باید
امروز کمی گیجم ذهنم از سوالات بی پاسخ پر گشته سوالاتی که نمیدانم چگونه ، پاسخی برایش بیابم
در فلسفه زندگی گم گشته ام کسی باید تا مرا دوباره از نو بیابد
کسی که بتواند با دستهای مهربانش دوباره مرا زنده کند و با دم مسیحایی اش .... اما نه ...
دم مسیحایی دیگر وجود ندارد آنکس که تو را دوباره زنده کند ، روزگاری دوباره تو را نیست خواهد کرد
من از دوباره متولد شدن میهراسم از دوباره زیستن به امید نگاهی مهربان
خدایا ؛ ذهن آشفته مرا مرهمی ابدی بخش که از زیستن بی هدف خسته ام
خدایا راضی مباش
وقتی باورهای چندین ساله آدمی به تردید مبدل شود
وقتی بعد از گذشت سالها آنچه را که با تمام وجود به آن ایمان داشتی به یکباره فرو بریزد
اینجاست که زندگی همه مفهموش را از دست میدهد و دیگر نه باران زیباست نه رنگین کمان پس از باران
خدایا ؛ راضی مباش که اینگونه شود
راضی مباش که قلب یک عاشق حقیقی بار دیگر مفهوم بی مهری را احساس کند
و اینبار دیگر توان بلند شدن در او نماند خدایا ؛ راضی مباش که اینگونه شود
خدایا
خدایا به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغیر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.










